بهمن

دست نوشته هاي يک مجروح جنگی ( 70% ) قطع نخاع

تعجب تعجب

 

تعجب تعجب

 

مدتی است می بینم وبلاگ ها کم می نویسند و

بروز نمی شوند و

مطالب زیادی ندارند   تا

یکی از دوستان به اصرار وایبر برایم نصب کرد

وای وای وای

از همه کارها ی  عادی و روزمره عقب ماندم و غافل شدم

هرجا نگاه می کنم همه سر در گوشی و

حرکت انگشتان دارند       پس

 آنروز ها  که می دیدم کار کنان    بیمارستان سر در گوشی دارند

و فکر می کردم در حال بازی ها ی  به اصطلاح گیم هستند و

تعجب می کردم ،  خسته نمی شوند ؟

متوجه شدم  در حال نوشتن و چرخیدن در وایبرو واتساپ و . . . . .

خودم هم از وایبر خسته شدم . نمیشه که همه اش سر در گوشی !!!!

اگه همه را تخونده پاک کنم دیگه برای چی دارمش ؟

اگه بخوام پاک کنم ؟ اونها چند دقیقه ای مینویسند

من چند روزطول میکشه پاک کنم

به نظرم نظام ارتباطات به هم ریخته

دیگه معلوم نمیشه با کی رابطه تلفنی داشته باشی

با کی رابطه اینتر نتی ( بی رونق )

باکی وایبر با کی تلگرام و  . . . . . . . .

اصلا چی کاره ایم

واقعا اگه به خدا نگاه نکنیم ، پرت و پلا می شیم

خدا یا نجات بده مارا

اگه نظر نکنی هیچ ایم ؟

همه توئی

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۷ساعت ۱۹ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

سال نو قوی تر با ایمان بیشتر

 

سال نو    قوی تر  

 

 با ایمان بیشتر 

 

ایثار بیشتر 

ارتباط با مومنین و مسلمانان بیشتر 

اعتقادات محکمتر 

خدا یا دوستت دارم  

همه  تو ئی 

 

من هم   تشنه تر

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۸ساعت ۱۴ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

دوستان سلام 4

 

دوستان سلام ( 4 )

 

دیشب آقای دکتر دینانی شبکه جهار مطالب جالبی مطرح کرد

لذت بردن را توضیح می داد متاسفانه یادداشت نکردم

دفعه دیگه سعی میکنم محو نشوم و یادداشت بردارم

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ساعت ۱۵ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

دوستان سلام ( 3 )

 

دوستان سلام ( 3 )

 

بنظر میاد   آخرها  داره نزدیک میشه

البته خدا میگه عمر دست خداست

اما ما هم  یا   علائم رو حس می کنیم

یا 

دلمون می خواد حس کنیم و    بریم

به دو دلیل

یا 

خسته شدیم   یا 

دلمون برای خدا تنگ شده  ،     چرا ؟

یا خیلی عرفانی شدیم  که دلمون تنگ شده 

یا از خدا دور شدیم  و  احساس دل تنگی می کنیم

خدا یا   اگه  ما   نمی تونیم  بندگی کنیم

تو که خدائی    می تونی  خدائی کنی  و   بخشند گی

ما هم   پر رو    و لی  امیدوار   به خدائی تو 

همه توئی و ما همه هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ساعت ۱۶ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

جانباز صفر علی رضایی شهادت برازنده ات بود و مبارک

 

جانباز صفر علی رضایی شهادت برازنده ات بود و مبارک

 

دوستی بود صاف و صادق و خالص ، خیلی مهربان و دلسوز

به همه جانبازان کمک می کرد در روابط عمومی (بنیاد) بود ،

در واحد فرهنگی و هر کاری که جانبازان را کمک کند انجام می داد ،

تا بیماری های ناشی از جنگ امکانش نداد و سالهای آخر بیمارستان 

هر بار گله می کردم چرا خبر نمی دهی  بیمارستان بستری شده ای ؟

می گفت نمی خواهم به زحمت بی افتند

تا این آخرین بار به دیدار معشوقش رفت و 

در مراسم تشییع و ختم و بقیه مراسم احساس می کردیم حضور دارد و

مشغول فیلم و عکس برداری بود

خوش به حالش     پیش خدا و شهدا 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ساعت ۱۳ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

نسیم

 

  نسیم

 

نسیم   دانه از دوش مورچه انداخت

مورچه دانه را دوباره بردوش اش گرفت

و رو به خدا کرد و گفت :

گاهی یادم می رود که      هستی 

کاش همیشه   " نسیم "  بوزد

برگرفته از         http://takrim.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۴ساعت ۱۵ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

روضه "جون" ( غلام سیاه امام حسین) ♥•٠·˙

 

روضه  "جون" ( غلام سیاه امام حسین) ♥•٠·˙

 

توی آمریکا مراسم روضه گرفته بودیم
شب اول یه سیاه پوست هم اومد روضه
براش یه مترجم گذاشتیم...

شبای بعد، همین جور هی تعداد سیاهپوست ها زیاد میشد تا مجبور شدیم یه جای دیگه رو هم برای مراسم بگیریم,

شب آخر ۱۵۰ تا سیاهپوست گفتن که میخوان شیعه بشن!
پرسیدم: برای چی میخواین شیعه بشین؟!
همه نگاه کردن به سیاهپوستی که شب اول اومده بود روضه!

ازش پرسیدم: برای چی به اینا گفتی شیعه بشن؟
گفت: شب اول یه تیکه از روضه "جون" رو خوندی( غلام سیاه امام حسین)
همونی که وقتی امام حسین سرش رو گذاشت روی پای خودش، سه بار سرش رو انداخت و گفت: جایی که سر علی اکبر بوده جای سر" جون" نیست!!؟
ولی امام حسین سرش رو گذاشت روی پاهاش و "جون " شهید شد..
من رفتم به این سیاهپوستا گفتم: بیایید که دینی رو پیدا کردم که توش سیاه و سفید فرقی نداره....

برگرفته از         http://takrim.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۴ساعت ۱۵ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

جانباز احمداصغری سندی شهادتت مبارک

 

جانباز" احمد اصغری سندی" شهادتت مبارک

 

دوست بیش از سی ساله ام که خاطرات خوبی با هم داشتیم

البته با همه بچه های آسایشگاه دوست بود 

دلسوز ، با تجربه ، عاقل ، و و و و به همه کمک میکرد

شوخ بود و به همه بچه ها دلداری می کرد و روحیه می داد

هیچ وقت نمی گذاشت کسی از شوخی هایش دلخور شود 

و دست به خیر هم بود به کار کنان هم خیلی کمک می کرد 

دوست داشتنی بود ، قابل احترام ،

بچه هایش را هم خوب تربیت کرده بود و مودب ، تحصیل کرده

نبودش را کاملا احساس می کنیم ،

ایکاش خدا می گذاشت بیشتر ببینیم اش

تقریبا 25 سال پیش معاون بهداشت درمان بنیاد اومده بود آسایشگاه

همه شاکی بودند کیسه هائی که به ما می دهید ایرانی ولی غیر قابل استفاده است

اظهار کرد ما چهارصد هزار عدد آورده ایم در گمرک شش ماه است مانده 

ترخیص نمی کنند وزارت بهداشت ، به علت اینکه در ایران تولید می شود

ما (بنیاد )کاری نمی توانیم کنیم

آقای سندی و من ادعا کردیم ما می توانیم

مدارک ( پروفرما ) را گرفتیم و رفتیم وزارت بهداشت

در چند دقیقه معاون مربوطه قانع و امضاء کرد و

هنوز هم ادامه دارد و قطع نخاعی ها از این موضوع راحتند

و خاطرات زیادی در پیگیری امور مختلف که بنیادی ها ناتوانند

او فرد خیلی خیلی موثری بود و توانا 

بنیاد قدر او را نمی دانست

ما هم آنطور که باید قدرش را نمی دانستیم

خدا یا ما را ببخش برای کوتاهی هایمان

سلام خدا به کسانی مثل جانباز شهید احمد اصغری سندی

تشییع پیکر مطهرش : فردا سه شنبه

9 صبح بیمارستان خاتم الانبیاء

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۴ساعت ۱۴ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

شهادتت مبارک علی نصرالهی

 

شها د تت   مبارک  علی نصرالهی

 

همسفرم در مکه و مدینه یکی علی نصرالهی بود

خوش اخلاق با روابط عمومی قوی ، با همه دوست شده بود

انگار ، ولی مطمئن بود رفتنی و  بسیار کوتاه مانده از عمرش

به همه اطرافیان هم همین را می گفت :

عمر کوتاهه   با هم  خوب رفتار کنید

کینه ها را دور بریزید و مهربان باشید به دنیا دل نبندید

مگر چقدر عمر داریم ، از هم دلخور نباشید

و و و . . .

چند دقیقه پیش پسرش زنگ زد و با تاثری عمیق خبرشهادت را داد

خاطرات همسفری ما را ابدی کرد 

چند روز یا کمتر یا بیشتر ما هم رفتنی هستیم

از ما چه می ماند ؟

خدایا منتظرم

مرا هم  بپذیر

البته دوست دارم عمری که داده ای را به بهترین لحظات و خدمت سپری کنم

یک کلمه   "  ایثار "

البته باز هم می دانم به تو نمی توانم دروغ بگویم

ایثار به شکلی که خود خدا می گوید

نه دروغ و ریا  و کلاه گذاشتن سر خودم

چون سر خدا که نمی شود کلاه گذاشت

آگاه و عالم است به درون همه

خدا یا  این بنده ها را به راه راست هدایت کن و

از اشتباه وخطا ئی   که با نادانی انجام می دهیم گذشت کن

رها یمان نکن ، که جز تو کسی را نداریم

علی نصرالهی را هم بیامرز ، که در این سفر حالی دیگر داشت

می شد   حس کرد که ، مهربان و با گذشت و دلسوز

گاهی احساس می کردیم   عرفانی شده و مثل یک عالم عرفانی حرف می زنه

 

خدا یا   همه  توئی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۶ساعت ۱۴ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

سلام دوستان 2

 

سلام دوستان ( 2)

 

امروز تلوزیون مصاحبه آقایی رو پخش می کرد - شبکه افق - از ملاقات عرفات و امام

جالب

امام تاکید داشت به اینکه به مادیات تکیه نکنید

به خدا تکیه کنید از هر تکیه گاهی محکم تر و مطمئن تر است  و و و ..

وقتی به حج می روی غیر از خدا هیچ نمی بینی

البته به نظرم می آمد، بعضی کار خوبی می کردند و قرآن می خواندند

اما نمی دیدم این افراد تفکر کنند و حتی کنار خود را ببینند

کنارشان کسانی معطل جا ئی بودند تا نماز بخوانند - نماز واجب طواف

و کسی که قرآن می خواند ، نمی دید یا اهمیت نمی داد

قرآن خواندن خوب بود ، اما به قیمت سختی برای دیگران

در حالیکه در شهر و مملکت خودش هم می توانست قرآن بخواند اینگونه

اما  اما

همه آدم ها ، سفید و سیاه و رنگی - تمیز و آلوده - کوچک و بزرگ

کنار هم با آرامش و آسایش و مهربانی و خوبی  ، بسر می برند

و بیشتر وقت ها همدیگر را نمی بینند

چون در احرام هستند   زن  و مردی   کنار خود را نمی بینند

برروی سنگ فرش  کنار مسجدالحرام از خستگی می خوابند

نمی بینند کنارشان مردی یا زنی نامحرم ،اما امنیت کامل با آرامش

خدا یا   با این مردم چه می کنی ؟

امروز یکی می پرسید امکانات چه طور بود ؟

عرض کردم روز به روز و سال به سال بهتر و بهتر

فرصت نشد بگویم به کوری چشم دشمن

ثروت مسلمانان بیشتر

جمعیت بیشتر

ارتباط با خدا بیشتر

آرامش مسلمانان در حج بیشتر

بشتابید بسوی آرامش بیشتر ،

در مورد تشرف دوباره می نویسم

خدا یا شکر از این همه نعمت که داده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ساعت ۱۷ بعد از ظهر  توسط بهمن   | 

مطالب قدیمی‌تر